زخم شب
روژان بهرام پور – کمیته زنان
یک نگاه به یادش سپرده بود نگاهی که گویی التماسش می کرد یک چهره بهت زده که می گفت درکم کنید چهره بهت زده اش که گورستان رویاهایش را به یاد می آورد بال هایی که به طرف آسمانها بر میخ کوب صلیب ها به اعدام کشیده شده بودند او را می هراساند از پرواز از پرگشودن ابرهای تیره ای که روشنایی آنها را در نقاب خود محو می کرد و واژه های ملموس که برای اکثرشان گنگ و بی معنا بود ، چهره ی فراموش شده ای که تنهایی و بی پناهی خود را بر سینه غروب حک می کرد تا شاید روزی طلوع کند نمی دانست آیا موسیقی تلخی را که زندگی برایش می نوازد می تواند تغییر دهد یا نه ؟
صلیب نجابتش را همراه تردیدی که جانش را می سوزاند می خواست در زیر خاک مدفون کند می خواست تن بی روحش دوباره بار دار شود تا.......
اما وقتی که تنها بود وقتی که نیش های زهرآگین زخم ها را بر تن او حک می کردند از تکرار لحظه ها دل گیر شده بود .
اما وقتی که بالهایش را رها کند و به پرواز در آورد وقتی او بخواهد می تواند خود خود او می توانست موسیقی زندگیش را تغییر دهد هیچ کس جز خودش نمی توانست باید زخم ها را مرحم می زد و درد ها را تسکین می داد باید واژه های ملموس که گنگ بودند معنی می کرد فقط باید دلش را به دریا می زد و مقاوم می بود نباید با فرار از زندگی با آتشی که بر جانش می افروخت خود را نمادی از آتشکده های زرتشت وانمود می کرد باید او چیزی می شد که باید می بود این بار می توانست بگوید دوستت دارم زندگی .